خرید بک لینک

بابا میگوید: از همین الان دلم برای همهٔ بچههایم تنگ است. قلبم ترک عمیقی برمیدارد.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 6:40

فروغ می گوید: پیوندها از بین نمی روند. در قالب دیگری نمایان می شوند. درمانگرم هم همین را می گوید. می گویند مستقل شدن به من و باقی اعضای خانواده ام کمک می کند. بابا موافق است، این را می دانم. اما این ها و اشک ریختن یا نریختن و لرزیدن دلم یا نلرزیدنش خیلی هم مهم نیست، چون پول به این سادگی ها جور نمی شود. هنر کنم هزینه های پست پروداکشن فیلم را تامین کنم. فروغ می گوید بیشتر کار می کنی. می گوید این می تواند پایان بندی ای برای فیلمت باشد با کمی امید. رفتن تو به خانۀ خودت. به جای خودت، وقتی که بی جایی و در تلاطم. می گویم: یک جای موقتی دیگر؟ می گوید آره. این وضعیت ماست در این شهر و در این زمانه. وضعیت بی قراری و بی ثباتی. رفتن تو به خانۀ خودت اما یک جور آشتی ست، با آنچه که می گذرانیم. فکر می کنم که ستیزهایم را کرده ام. که به آشتی ای که فروغ می گوید که شاید هم کمی خوشبینانه است، احتیاج دارم. اما گفتم که. به این سادگی ها نیست. اما چیزی در دلم می گوید که امسال سال تغییرها خواهد بود...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 6:40

بیدار که میشوم احساس میکنم یکطور رهایی توی تنم است. یک دسته پر، یا یک گیاه نرم فشاردادنی، یک طور مه. توی بازوهایم، انگشتهایم، شکمم، پاهایم. در یک خلسه هستم. هم اینجا هستم هم نیستم. میخواهم تکالیف دانشگاه را انجام بدهم. تعهدات سر کارم را. اما انگار چیزی توی تنم است که مرا از اینجا جدا میکند و نمیتواند به این چیزها اهمیت بدهد. راهنمای مردن با گیاهان دارویی را برمیدارم و شروع میکنم به خواندن... دارم به خواب میروم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 6:40

صفحه بندی